
چه شبی است امشب... گهواره ای در حسرت سرباز شش ماهه اش دیگر نمی جنبد! عمه ی خمیده قامتی ستون خیمه های سوخته شده است! یک کاروان بی کسی، تب بیمار کربلا رابالا برده است، علی بن حسین(ع) مرداس افتاده به بستر قافله ای است که در آتش جهالت سپاه عمر می سوزد... گوشواره فدایت بابا، گوش هایم هم چیزی نیست، کجایی بابای مهربونم، بغض کردن یادم رفته است می ترسم بعد از آن ظهر عطش در دریای اشک هایم همه غرق شوند! چقدر غربت درد دارد آقا... تاریکی ودرد تازیانه که چیزی نیست... خارجی خوانده شدن درد دارد ارباب! تمام حرم ...
ادامه مطلب