
دلبری دارم، نمک میریزد از چشمانِ اوبرده دل ازمن به غارت، غنچه ی خندانِ او در کویرستانِ دنیایی، چنین بی عاطفهاو زلیخا باشد و من ،یوسفِ کنعانِ او سر چو بگذارم به پایش ، جان کُند قربانِ منمیکشم باری خجالت، ز این همه احسانِ او چون تماشایش کنم، احوالِ من نیکو شودگاهِ دلتنگی بُود، منزلگهم دامانِ او سهمِ من از مالِ دنیا ،یک دلِ شوریده استکرده ام آن را غلامش، تا بَرَد فرمانِ او نویسنده :داود اشرفی مهابادی...
ادامه مطلب