دلبری دارم، نمک میریزد از چشمانِ او
برده دل ازمن به غارت، غنچه ی خندانِ او
در کویرستانِ دنیایی، چنین بی عاطفه
او زلیخا باشد و من ،یوسفِ کنعانِ او
سر چو بگذارم به پایش ، جان کُند قربانِ من
میکشم باری خجالت، ز این همه احسانِ او
چون تماشایش کنم، احوالِ من نیکو شود
گاهِ دلتنگی بُود، منزلگهم دامانِ او
سهمِ من از مالِ دنیا ،یک دلِ شوریده است
کرده ام آن را غلامش، تا بَرَد فرمانِ او
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب: دلبری و بیدلی اسرار ماست,دلبری از مردان,دلبری از شوهر,دلبری از پسرها,دلبری از دختر,دلبری برگزیده ام که مپرس,دلبری از همسر,دلبری برای شوهر,دلبری شهردار قم,دلبری کن,
نویسنده:
بازدید: 176