
(گمشده) گفتم که بیا تاکه بشینم به تماشاآن صورتِ زیبنده ی آیینه نمارا تا با نگهت، یک غزلی تازه سرایمدر خلوتِ آغوشِ تو ای دلبرِ رعنا با من بنشینی و بشینم به کنارتآسوده شوم از غمِ دیرینه ی دنیا دستانِ نوازش گرِ من زلفِ تو گیردبردست و زَنَد ، حلقه به آن جعدِ فریبا اما! چه کنم حرفِ مرا گوش نکردیدادی تو به این خسته زِ جان وعده ی فردا رفتی و دگر هیچ خبر از تو نیامدای گمشده در خاطرها همچو معمّا تنها منم و یادِ تو در قلبِ حزینمشبهای دراز و دِلِ لبریزِ تمنا نویسنده :داود اشرفی مهابادی...
ادامه مطلب