سکوتِ وهم آلودِ یک شهر

خرید بک لینک

زمانی که کودکی را دیدم،کنار خیابان،ترازویی را در آغوش گرفته و خفته
نخُست گریستم و سپس آهی کشیدم
و بعد از آن فریاد شدم ،
در
سکوتِ وهم آلودِ یک شهر

اگر سیلابِ خون گیرد، امان از دیدگانِ من
نباید خُرده کس گیرد، ز چشمِ خون فشانِ من

که طاقت داده ام از کف،ز این اندوهِ بی پایان
کُند کَر...گوشِ عالم را، در این ماتم فغانِ من

خدوندا! تویی شاهد، به حالِ کودکی چون او
که تصویری کَز او دیدم، بلا گشتهِ به جانِ من

نمی دانم مقصر بر چنین رنجی ،که می باشد
که درد افتاده زین ماتم، به مغزِ استخوانِ من

ولیکن این قَدَر دانم،به شهرِ خالی از وجدان
بباید همچو تیغ آید، برون از جا زبانِ من

و از این رنجِ بی پایان، کُنم فریاد و واویلا
که شاید بشنود گوشی، فغانِ بی امانِ من

نویسنده :داود اشرفی مهابادی

خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 178 تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 20:34

صفحه بندی