( جوانی)
ای خوشا! عهدِ جوانی که مرا یاری بود
دل در اندیشه ی پیوستنِ دلداری بود
آتشی بود، در آن جمله وجودم می سوخت
عاشقی در رگ و اجزای تنم جاری بود...
یار می آمد و من، مستِ حضورش بودم
تا به آغوشِ لبش، فاصله چون تاری بود
گاهِ دیدارِ روخش، دیده ی من میلرزید
اشکِ چشمانِ تَرم، شبنمِ خونباری بود
ای دریغا ! که دگر ،عهدِ جوانی طی شد
آن زمانی که مَرا ، رونقِ بازاری بود
نویسنده:داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب: جوانی پوست,جوانی شمع ره,جوانی پوست صورت,جوانی صورت,جوانی و نوجوانی,جوانی قوامی,جوانی حسین قوامی,جوانی دانه,جوانی کجایی,جوانی که سگ شد,
نویسنده:
بازدید: 205