
(دو تن فقیر)
فقیری بگفتا به هم دردِ خویش
که دیشب چه خوردی تو ای دل پریش
بگفتا که دیشب نخوردم مگر
به مانند هر شب زِ خونِ جگر
پَس از آن برفتم زِ دردِ شکم
به یک گوشه خفتم، درآغوشِ غم
تو اینک بگو! دیشب ای بینوا
چه خوردی به دولت سرایت غذا
بگفتا چه پرسی ! که دانی چو تو
تٓهی بوده انبانم از نانِ جو
نخوردم غذایی، مگر خونِ دل
که هستم زِ بودن ، بدنیا خجل
ندانی ،بدآن ! ای رفیقِ نزار
یکی از رفیقانِ عالی تبار
به مانند ما، بینوا و فقیر
ندانسته آمد، سرای حقیر
چو مهمانِ من شد، نشستم بَرش
خجالت کشیدم ، زِ آن منظرش
که محتاجِ نان بود و نانی مَرا
به انبان نبود از بَرای دوا
بَسی رنجه شد خاطرم ، نزدِ او
نماند از بَرایم دگر آبرو
کُنون ای برادر ، قضاوت نما
کُدامین زِ ما، دیده رنج و بلا
که گر باده خوردی زِ خونابِ دل
نبودی دگر، نزدِ مهمان خجل
چنین است، احوالِ درماندگان
تو خود شرحِ این رنجِ پنهان، بخوان
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 184