از عشق گفتی،بامن چه زیبا
این تشنه لب را، بُردی به دریا
با من نشستی، در پای ساحل
خواندی به گوشم،یک شعرِ زیبا
شعری که در آن،شوری نهان بود
نا گفتنی ها،از طورِ سینا
خوابم پریشان،گردید با تو
در سینه ام شد،یک بارِ بلوا
دل را بُریدم،از هر تعلق
بی من شُدم من،همچون مسیحا
پا در رکابت،از خود گذشتم
چون شد برایم،آسان معمّا
بر دوش باری،با شوقِ دیدار
آسوده خاطر،بُردم چلیپا
همچون کبوتر، از آشیانم
پرواز کردم،تا قاف عنقا
دیگر چه گویم،از این حقیقت
مجنون بداند، اسرارِ لیلا
عیّار، امشب حلاج گشته
گوید اناالحق،تا صبحِ فردا
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب: عشق بازی,عشق النساء,عشق یعنی,عشق ممنوع,عشق چیست,عشق وجزاء,عشق من,عشق چت,عشق الممنوع,عشق شعر,
نویسنده:
بازدید: 193