این بار رسیده ام به چند قدمی ات، بایدچنان تصویری از تو بسازم که معمارها انگشت به دهان بمانند!
نقش می بندی در ذره ذره حواسم و اعتراف می کنم درک این همه زیبایی کار من و شعورم نیست.
تسخیر قلعه ی تو فراتر از سختی های روزمره است ، می ترسم از پسش بر نیایم.
می شود یک سوال بپرسم؟
این چه عطری است به خود زده ای؟
فرانسه را زیر پا کندم، نبود،نداشتند...
راضی هستی کمی بیشتر ببویمت؟
راز خفته در چشم هایت را چه می گویی، روزی پرده از آن ها بر می داری؟
می شود تاری از موهایتان را ببرم، می بندمش به پیشانیم، سرم بدجور درد می کند و زندگیم به تار مویی بند است!!!
اجازه هست هوادارتان باشم؟قول می دهم بی سر و صدا فقط دورتان بگردم!
اجازه دارم برایتان چهار قل بخوانم، اسپندی دود کنم...
دست تنهایم ودنیای واژه ها یاری ام نمی کند، از تو گفتن کار ساده ای نیست!
نزدیک تر از هر زمان دیگری هستم اما باز هم دستم به تو نمی رسد...چه می خواهد تقدیر از من، نمی دانم!!!
اما قلم را در دوات قلبم زده ام، هنوز می زند،پس حتی اگر نقاش خوبی نباشم با تمام وجودم پرنده ای خواهم کشید که پرواز می کند تا صفحه ی بعد!!! تافقط تو...
نویسنده :علیرضا اشرفی مهابادی، مرداد 1395
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب: به تنهایم دست نزن,
نویسنده:
بازدید: 161