(یاد دارم)
یاد دارم یک شبی ناخوانده مهمانم شدی
خیره ماندی بر نگاهم ، برقِ چشمانم شدی
در غروبی سرد و بی احساس با آغوشِ باز
آتشی سوزنده در فصلِ زمستانم شدی
من کویری تشنه بودم ،تشنه تر از جوی آب
در کشاکش با عطش،یکباره بارانم شدی
مرده بودم در تعصب های خشکِ جاهلی
چون دمِ عیسی روان در جسمِ بی جانم شدی
من شدم مجنون، تو هم لیلای بی پروای من
در شبانگاهِ تَباهی،شمعِ تابانم شدی
راهِ کج بر من نمودی ، راست تا اقلیمِ عشق
باعثِ آوارگی از ملکِ کنعانم شدی
تازه چشمانم به چشمانِ تو عادت کرده بود
بیخبر رفتی و خون بر چشمِ گریانم شدی
یادِ آن شب تا اَبد در خاطراتم زنده است
گر چه باعث بر چنین حالِ پریشانم شدی
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب: یاد دارم در غروبی,یاد دارم,یاد دارم شبی چشمم نخفت,یاد دارم روزگار پیش را,یاد دارم یک غروب,یاد دارم در,یاد دارم درغروبی سرده سرد,یاد دارم در غروبی سردسرد,یاد دارم که شبی,یاد دارم ز پیر دانشمند,
نویسنده:
بازدید: 171