(میترسم)
طنز
من از بیگانه و از خویش ،میترسم
زِ ملاباقرِ درویش ،میترسم
ندارم طاقتِ یک لحظه تنهایی
ولی از مردمِ بد کیش میترسم
تو از سگ در شبِ تاریک میترسی
من از بزغاله و از میش میترسم
سفرهایم همه اطرافِ قم باشد
زِ رفتن با هما، تا کیش میترسم
پسر، کمتر بگو،مَهواره میخواهم
نمی دانی مگر از دیش میترسم
قمر را هر زمان در کوچه می بینم
از آن خال و لب و بینیش میترسم
دهم کنسرت، در گرمابه ی خانه
زِ خواندن در پُلِ تجریش میترسم
به مسجد میروم همراهِ آرش خان
چو میگوید پدر جان جیش، میترسم
هر از گاهی که گاوَت میخورد سرما
چو بر دوشم نشانی خیش،میترسم
نمی ترسم زِ آتش در دلِ دوزخ
ولی از واژه ی آتیش میترسم
زِ دشمن آنقدر ترسی ندارم من
که از یارانِ بد اندیش میترسم
کلیسا بُرده ای ما را برادر جان
نمی دانی! من از تفتیش میترسم
سبیلم را نبین، قلبم بُوَد نازک
همین باشد که از تشویش میترسم
نمی بینی سَرِ شب خفته ام آقا!
مکن بر گربه ی خود پیش میترسم
علاجم کن طبیبا زآنکه می دانی
من از شعری که دارد نیش میترسم
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 162