
(غریبی)
هرچه ناله کردم از جان، اشک همراهی نکرد
سینه ام سنگین شد از غربت، ولی! آهی نکرد
دستِ تنها بودم و غم در دلم جولان گرفت
از جفا در حقِ این درمانده کوتاهی نکرد
یارِ بی انصافِ من میدید و ذوقی می نمود
این چنین نامهربانی ، هیچ بدخواهی نکرد
باز ممنونم از آن دشمن که حالم را چو دید
خنده بر این بینوا ، از روی آگاهی نکرد
گرچه تنها در غریبی سوختم اما! یقین
هیچ یوسف را چنین تقدیر در چاهی نکرد
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
برچسب: غریبی,
نویسنده: سجاد کریمی