
(نیست)
دیگر فضای آسمان همرنگِ رویا نیست
در ذهنِ شهر قصه ها رویای فردا نیست
پژمرده رنگِ زندگی در دشتِ آلاله
حتی به قدر شبنمی ذوقی به دلها نیست
اینجا هوای عاشقی یخ بسته از سرما
در انجمادِ سینه ها عشقی مهیا نیست
در این دیار رفته در یک خواب خرگوشی
کس فکر دستِ خالی یک مرد تنها نیست
درسینه هق هق می کند شبهای بی پایان
قلبی که از اندوهِ فردایش شکیبا نیست
لعنت به رسمِ نا رفیقانی که این دنیا
از بی وفایی هایشان یک ذره زیبا نیست
مردم چرا دستانتان از هم جدا گشته
دیگر چرا دلهایتان مانند دریا نیست
شعرم اگرچه تلخ شد اما چه غم دارم
وقتی کسی حرفِ حسابم را پذیرا نیست
نویسنده :داود اشرفی مهابادی
ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 155