ای_کاش_همه_چی_مثل_قدیم_بود

خرید بک لینک

ای_کاش_همه_چی_مثل_قدیم_بود ای کاش همه چی مثل قدیمابود همون پسرای غیرتی وهمون دخترای خجالتی ازاوناکه تو دوران عاشق شدنشون سختی زیادکشیدن تابه معشوقشون رسیدن... ای کاش همه چی مثل قدیم بود من میرم توکیوسک نزدیک خونتون توهم بس بشین پاتلفن که خدایی نکرده آقاجون متوجه نشه،من زنگ میزنم توهم بااولین صدایی که شنیدی تلفن روبردارقبل ازاینکه صداش کل خونه روخبرکنه...بردارتامن مثل همیشه خدافوت کنم وبعدبه صدای نفسای تو گوش کنم،انقدرفوت کنم که بالاخره آقاجونت سربرسه وگوشی روبگیره ومدام بگه کی هستی مگه نفهمم، پدرتودرمیارم... عشقای اون روزحال وهوای خاصی داشت توبرای دیدن من لحظه شماری میکردی که تومحرم امسال یه کاسه آش برداری وچادرسفیدگل گلیتوسرت کنی وبیای دم خونمون،خداخدامیکردی من درروبازکنم تافقط یه لحظه بهم نگاه کنیم،بعدم سرتومینداختی ته وکاسه روبه سمتم میگرفتی،منم آروم زیرلب میگفتم قبول باشه وتوهم بالبخندملیحی میگفتی قبول حق ... اون روزا نه موبایلی بود ونه جایی که بشه همش همدیگه روببینیم،عکسامونم همش خانوادگی بود،اونم توعکاس خونه های قدیمی که همون لحظه عکسوتحویلت میداد... یه شلوارپارچه ای تنمون بودبایه پیراهن چارخونه ویه گیوه سرپامون...سادگی ازچشمامون موج میزد... ای کاش همه چی مثل قدیم بود بچه که بودم توپ پلاستیکی راه راهم روشوت میکردم توخونتون که بهانه ای داشته باشم واسه دیدن تو... بزرگترکه میشدم سختی درس ریاضی منوباخودش می آوردپیش توکه خواهرجونت بهمون درس یادبده آخرشم هرچی میپرسیدانگارنه انگار... تاجایی که بزرگ وبزرگترمیشدیم ووقتش میرسیدبرم خدمت اونم چه خدمتی...هرروزسرپست نگهبانی مشغول نوشتن نامه های عاشقانه برای تویی که تابودم نمیدیدمت حالاکه جای خوددارد،عاشقانه هایی بادست خط های میخی که هرباربرای خواندش بایدمیرفتی پیش مریم خانم خواهربزرگت که حالاکم وبیش میدانست خاطرهمدیگررامیخواهیم ومستقل ازشماخانواده ای برای خودش داشت واکنون معلمی بودبرای خودش...عجب روزگاری بوداا... تاخبرمیرسیدخواستگاربرات اومده به زورمرخصی میگرفتم وباکلی مکافات خودموباکلی ماشین بین راهی میرسوندم به آبادی ودوسه روزی اونجامیموندم تامطمئن بشم خبری ازرقیب نیست... ای کاش میشدمن همان پسرغیرتی آن آبادی باشم که هرباربادیدن تو،تپش قلب میگرفت وپسرهای اهل محل میدانستندنگاه کردن به توچه عواقبی داردوتوآن دختری که به شوق دیدن من انتظارمیکشیدی وبرخلاف اصرارهای پدرت خواستگارهایت رایکی یکی ردمیکردی... ای کاش همه چی مثل قدیم بودتاساده عاشق میشدیم وساده ازهم دل نمیکندیم...

نویسنده :مسعود_اشرفی_مهابادی

خاطرات کهن مهاباد اصفهان...

ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:59

صفحه بندی