من در کنار توام اما نمی بینی ام!تو مرا در مقابلت می بینی بگذار ساده ترش کنم من به تو فکر می کنم اما تو به دیگری. چندقدم بر می داری نزدیک می شوی اما نمی ایستی مرا جا می گذاری در پشت سرت. سر به هوای دیگری گذاشته ای و در خیالت نیست من اینجا وامانده ام و عذاب می کشم. فردا در همسایگی چشمانم ادای خوشبختی در می آوری اما خوب می فهمم احساست واقعی نیست. من هنوز به خودم نیامده ام همه اینجا دست به دعا شده اند تا به زندگی ام برگردم ولی هیچ یک تو را ندیدند و رفتنت، درخشندگی و نبودنت را... سقف خانه ام انتظار، دیوار خانه ات تردید، فرش خانه ام عشق، رنگ خانه ات غرور، حیاط خانه ام گل، تراس خانه ات حسرت. من تنهای در جمع و تو در جمعی تنها. من دلگیر از جبر روزگار تو خسته از واژه ی اختیار، من درگیر دعای خانواده، تو درفکر معنای خانواده. من غرق نوشتن از فردا و تو اسیر سیر در حالا. تو تو و من من و مایی که هیچ گاه نشد باهم. پس خداحافظ ای نیمی از ما اما...
نویسنده :علیرضااشرفی_مهابادی
خاطرات کهن مهاباد اصفهان...ما را در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 142