
xa0 (حسین آمد... حسین آمد که با ما راز گویدسخن از شیوه ی پرواز گوید بگوید حق چو خواهی جان فدا کنبه عزت خوش نشین،ذلّت رها کن که بودن با مضلت خود فروشیستسبب بر فقرِ انسانها خَموشیست بزن فریاد از بیدادِ گردونبکش تن را چو من در آتش و خون فدا کن جانِ خود را با شجاعتمکن با نکبَتِ دنیا قناعت که بودن با حقارت، ننگِ مرداستدَران روزی که هنگامِ نبرداست زِ من آموز مردی را به دورانمَنم ابری که دارد، شوقِ باران پیامم این بُود مُردن به عزتبُود نیکوتَر از ماندن به ذلّت نویسنده :داود اشرفی مهابادی...
ادامه مطلب
(پاییز) پاییز آمد،اُفتان و خیزانیک بارِ دیگر،پیش از زمستان منهم برایش، خواندم ترانهبا صوتِ دلکش،در کُنجِ ایوان گفتم غزلها،در وصفِ حالشدل را سپردم،بر دستِ باران در آن هیاهو ،برگی زِ شاخهافتاد و گفتا،با چشمِ گریان ای آنکه اینک،گشتی غزل خوانبیهوده دلخوش،منشین به سامان هر چند زیبا،پاییز باشداما! نباشد،همچون بهاران من روزگاری،سرسبز بودمسرسخت و سرکش،در باد و طوفان اما فتادم،اینک به پایتدر کوچه باغی،غمگین و لرزان تا با نگاهی،بر من بدانیدنیا ندارد،مهری به خوبان این را چو گفتا،بادی به ناگهبنمود او را،از...
ادامه مطلب