خاطرات کهن مهاباد اصفهان

متن مرتبط با «جوانی که سگ شد» در سایت خاطرات کهن مهاباد اصفهان نوشته شده است

راه حج بسته شده نه راه مسلمانی

  • نیلوبلاگ

    راه حج بسته شده نه راه مسلمانیهنوز مرثیه تمام نشده بود که ارثیه ی پدری را با چنگ و دندان مشت مشت به سمت خود ،کشیدیم راه مکه از میان داراییهای ناحق ما می ،گذرد نخواهیم چیزی را که حق ما نیست برشگردانیم.رسیده ایم به خان ،آخر با ربا تمام پرهایمانریخته ، فهمیده ایم برش گردانیم.چشمهای ناپاکمان برای هزار و اندمین بار می چرخد، نمی خواهیم خسته ،ایم سر فرود آوریم زمین را بنگریم دیر نیست برش گردانیم... طوفان بداخلاقی و ظلم و ستم حالمان را خوب نکرده باید دل آزرده را برش گردانیم.دشمنیها و حسادتها چیزی به ما ...

    ادامه مطلب
  • آلبوم عکس های دوران جوانی سردار سلیمانی

  • نیلوبلاگ

    xa0xa0آلبوم عکسهای دوران جوانی سردار سلیمانیبامداد جمعه و در پی حمله هوایی نیروهای متجاوز و تروریست آمریکایی درنزدیکی فرودگاه بغداد، سرباز ولایت و امت اسلامی سردار سرلشکر پاسدار حاج قاسم سلیمانی فرمانده ...

    ادامه مطلب
  • سپهبد سلیمانی، رزمندهu200cای که خونَش از عملیاتu200cهایش خطرu200cناکu200cتر است

  • نیلوبلاگ

    گزارش باشگاه خبرنگاران جوان از انتقامی سخت؛سپهبد سلیمانی، رزمندهای که خونَش از عملیاتهایش خطرناکتر است + تصاویرسپهبد سلیمانی، سرداری بود که امروز خونَش از عملیاتهایش خطرناکتر خواهد بود.به گزارش...

    ادامه مطلب
  • نشدکه بگم

  • نیلوبلاگ

    هیچ وقت نشد بهت بگم دنیایی که تو رو داره، دنیای منه.نشد که بگم حرف های اسمت، الفبای منه.آره نشد که بگم رد پاهات روزمین، عبادتگاهxa0منه.نشد اما ازتو گفتن، به خدا کار منه.پشت به هر چی که گذشته است،همه حال...

    ادامه مطلب
  • (دلشدگان)

  • نیلوبلاگ

    (دلشدگان) ما دلشدگان مستِ می از جامِ الستیمچون آبِ زلالیم،همینیم که هستیم بی پرده بگویم سخن از سرّ خرابات مانند خلیلیم، که بتها بِشِکستیم از بندِ تظاهر برهیدیم، چو حلاج بر پای درختی که شَود دار،نشستیم از ظاهرِ ما باطنِ ما جمله عیان است ما فارق ازین مردُمِ بیگانه پرستیم ای مدّعیان خُرده به عشاق نگیرید مرغانِ هواییم ، که از دام بجستیم نویسنده :داود اشرفی مهابادی...

    ادامه مطلب
  • (گمشده)

  • نیلوبلاگ

    (گمشده) گفتم که بیا تاکه بشینم به تماشاآن صورتِ زیبنده ی آیینه نمارا تا با نگهت، یک غزلی تازه سرایمدر خلوتِ آغوشِ تو ای دلبرِ رعنا با من بنشینی و بشینم به کنارتآسوده شوم از غمِ دیرینه ی دنیا دستانِ نوازش گرِ من زلفِ تو گیردبردست و زَنَد ، حلقه به آن جعدِ فریبا اما! چه کنم حرفِ مرا گوش نکردیدادی تو به این خسته زِ جان وعده ی فردا رفتی و دگر هیچ خبر از تو نیامدای گمشده در خاطرها همچو معمّا تنها منم و یادِ تو در قلبِ حزینمشبهای دراز و دِلِ لبریزِ تمنا نویسنده :داود اشرفی مهابادی...

    ادامه مطلب
  • ( جوانی)

  • نیلوبلاگ

    ( جوانی) ای خوشا! عهدِ جوانی که مرا یاری بود دل در اندیشه ی پیوستنِ دلداری بود آتشی بود، در آن جمله وجودم می سوختعاشقی در رگ و اجزای تنم جاری بود... یار می آمد و من، مستِ حضورش بودمتا به آغوشِ لبش، فاصله چون تاری بود گاهِ دیدارِ روخش، دیده ی من میلرزیداشکِ چشمانِ تَرم، شبنمِ خونباری بود ای دریغا ! که دگر ،عهدِ جوانی طی شدآن زمانی که مَرا ، رونقِ بازاری بود نویسنده:داود اشرفی مهابادیxa0...

    ادامه مطلب